یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید
.....
ارغوان،بیرق گلگون بهار!
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان ،شاخه همخون جدا مانده من !
ه.ا.سایه
برای سعید دوست خوبی که دوریش بد جور به چشم همه میاد
ای کاش روزها را برای اثبات به خودم نمی خواستم
وهر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینم آسمان در هر کجا
آیا همین رنگ است
اخوان ثالث
تا نيمي از راه خانه را پياده ميرفتم خستگي كاري ميكرد از سرگرداني بيرون بيايم همه ي نيروهايم را جمع ميكردم تا خودم را به خانه برسانم ،هدف نداشتم و بايد ان را جعل مي كردم .خانه ميشد هدف .
كتاب" روياي تبت" نوشته فريبا وفي
خراب تر زمن و بهتر از تو بسیار است
همین بهانه آغاز بی وفایی ماست
الان هم از فردا وحشت دارم .اين فردا را مي شناسم .هيچ كدام از لحظه هايش براي من ساخته نشده است .مثل حوضي است كه بعد از خالي شدن آبش ،لكه هاي زشت ديوارهايش بيرون مي زند .
ولي من نمي توانم .يك بار در آن فردا زندگي كرده ام .عجب است كه تجربه چيزي از حساسيت ام را كم نكرده ،بر عكس وحشتم را زياد كرده است .درد ِ كهنه ام را تازه كرده است .
كتاب" روياي تبت" نوشته فريبا وفي
فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا بر سر یاس بتواند نهاد ....
احمد شاملو
در آرزوی عاطفه وُ آب، زیسته ست
جانی که از جوانی ی سرشار، سبز بود.
در جنگلی که در گذر ِ باد های سرد
از دیر تا هنوز، نَفَس می کشد به درد
.......................... در سایه ی ترانه ی مهتاب زیسته ست
تا باد از کنار ِ ما ناشاد بگذرد.
سهراب را صدای صمیمانه، سرخ کرد
وقتی که در برابر ِ چشم ِ بهاره اش
پاییز ِ روزگار
آتش به جان ِ تاره ی آوازها کشید
او خواند آنچه را که به دل عاشقانه دید
.......................... آن دل که با جوانه ی بی تاب زیسته ست.
پیغام ِ پَهنه گُستر ِ مرگِ تگرگ را
سهراب با ترانه ی تابان ِ تازه اش
بر سینه ی سپیده ی فردا نوشته است.
"تهمینه" را چه غم
یک باغ، بر حماسه ی یک گل، سلام کرد
باغی که واژه های شکوفای ِ شاخه اش
زیبایی ی شناور ِ شمشاد ِ شاد را
شور ِ کلام کرد.
زبیاست زندگی
باور کن ای سپیده ی فردای سربلند!
با ماست زندگی.
شادا دلی که در تپش ِ آب وُ آینه
..................... همچون دل ِ شکفته ی سهراب زیسته ست.
رضا مقصدي
http://talashonline.com
كه شايد بشود
كه شايد فردا اين همه ، آروزهاي دور از دسترس نداشته باشيم
جايي كه هر روز صبح چشمانم را باز مي كنم ،نمي دانم اسم اش چيست ،هر كسي اسمي برايش گذاشته مهم نيست اما از زماني كه يادم ميآيد علاوه بر تمام حس هايي كه نسيت به اش داشته ام عصيان هم داشته ام، درون اين دايره ي تنگي كه محكم در برم گرفته است و من شهامت دور زدن و ترك كردنش را نداشته ام
( ايستاده است در ميان زخم هاي دلم ) واقعا چينين زخم ِ عميقي لازم بود؟ همه جا با خودم حمل اش مي كنم و در رابطه هايم مانند ديواري بالا مي آورمش و خودم پشت ديوار مي مانم ،ديواري كه خيلي وقت است نه من پشت آن چيزي مي شوم و نه كسي ،صدايي ،اثري در آن طرفش وجود دارد و همين كمك ام ميكند بهتر بتوانم خودم را سنگي بي تفاوت حس كنم. چه ميتوانم بگويم از اتفاقي كه بر پايه تصورات كس ديگري شكل گرفت و من بيهوده اسيرش شدم (ما ز ياران چشم ياري داشتيم/خود غلط بود انچه مي پنداشتيم ) و دل ناسازگارم دقيقا همان جا شد انچه نبايد مي شد. ماندم با يك مشت كلمه كه نمي دانستم چكارشان كنم ،پاك مي شدند اما جايي ايستاده بودند ،پاك نمي شدند و تازه گي شان را نگه مي داشتند ،براي وقتي و زماني كه برميگشتي و آزاري چندين باره ،كه كاش نمي نوشتي ،كاش و كاش ....... .خيلي وقت است كه رنج مي برم و ديگران را رنج مي دهم.عادت نكردن ِ جديدم شده چون ياد گرفته ام كه به عادت كردني ها عادت نكنم . زماني هيچ چيز آرامم نمي كند( كه هيچ ام در جهان مرحم نباشد ) . بعدش هم ،وقتي حواسم نبود ديگر داشتني هاي ِ ترك خورده را هم جا گذاشتم و زماني خيلي عقب تر جا مانده بودند تا پناهم شوند و از پس ِ مرگ كساني كه دوست شان ميداشتم بر نيامدم ، مثل كسي كه بدن تصادف كرده اش را سه بيمارستان قبول نكردند و در بيمارستان چهارم جان داد ،به همين سادگي در همين نزديكي .از پس تماشا كردن ِاز بين رفتن زندگي دوستانم و ديگران بر نيامدم ، نه فكر كنم ،از پس تماشا كردن همه ي اين ها بر آمدم. فقط گاهي حرفي ،راهي ،صدايي ،لبخندي ،نوشته اي نه ،هيچ چيز ، آرام ام نمي كند . آنها بهاي زيادي پرداخت مي كنندو من خاموش ايستاده ام و عصيانم هم مچاله تر در كنارم ايستاده .
پرسيد، دستان كوچك ات چه كاري مي تواند انجام بدهد ؟ تو اين جا هم وقتت را تلف مي كني، فقط كمبود هاي جديدتري ايجاد مي كني ؟ خنديدم ، دستانم را بالابردم ،جلوي صورتش گرفتم و گفتم خوب ببين ، رگ هاي بيرون زده اش را بهتر نگاه كن ، انگشتان شكننده ام را ببين، من بيشتر از هر كس ديگري مي شناسمشان ، اين ها زماني كه اميدوار بودم بتوانند كاري برايم انجام دهند ، نتوانستند ،چه برسد به اين جا ، با اين حجم عظيم ناتواني من .اما بيكار نگه شان نمي دارم ،بگذار بشكنند ، بگذار خرد شوند
بالای بام زندگی می کردم
در نقش پرنده
بال می تکاندم
می دویدم تا لبه ها
گاهی آه می کشیدند از شجاعتم
گاهی تاسف می خوردند بر سرنوشتم
من اما
بالا بودم و ناگزیر
باید پرنده
باید زندگی
باید بودم . . .
حالا
خانه ام زیرزمینی نمور است
نه دریچه ای دارد به نور
نه دری به هوای معطر
چشمم تار می بیند
دستم صدا می کند وقتی حرکتش می دهم
قدم هایم کوتاه است
کوتاه شده ام ، اما
هنوز این عادتِ بام وُ پرنده
در من مانده
گُداری که می یابم
می دوم تا هزار دیواری که مجال دارم
و صورتم کبود می شود . . .
می خواهم این صورتِ کبود را نگه دارم
پس تن می دهم به دویدن تا هر هزار دیوار
تا هر هزار بار
تا روزی اگر گذارم به بام افتاد دوباره
کبودِ صورتم را به همه نشان دهم
و بگویم : « من از زیرزمین نموری که بودم
برای تان تکه ای از آسمان
آورده ام . »
امیر رضا ناصری
گیرم که این درخت تناور
در قله ی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی ست
اما
ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
با گونه ی کبود
ایا چه کرده بود ؟
شفیعی کدکنی
می تونم خیلی راحت حتی به شما فکر نکنم ،تمام فکرهای زندگی ام بشه کی چی گفت ،کی چی پوشیده بود ،کی چی جدید خریده بود ،کجا مسافرت رفته بود ،می تونم راحت تحلیل کنم همه این چیزها بیخود ، هیچ چیز عوش نمیشه و فقط شما بودید که وسط یه بازی بزرگ گیر کردید یا همه چیز به مرور عادی میشه ،اما برای چه کسی ؟
برای تو که یکدفعه یه سایه بزرگ افتاد روی زندگیت یا برای کسی که دو ماه ِ ازش بیخبریمِ یاخیلی هایی که نمی شناسیمشون ولی تمام یا بخش بزرگی از زندگی عادی شون نابود شده یا داره میشه ،نه نمی دونم چی می تونم بگم ،اون اندازه هم امیدوار نیستم تا امیدوارت کنم به فردای بهتر و بهتر ،فقط می دونم هر صبح که بیدار میشی همه چیز عادی نیست

