تبليغاتX
یشم
سه شنبه 12 آبان1388
من اینجا بس دلم تنگ است
من اینجا بس دلم تنگ است

وهر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینم آسمان در هر کجا

آیا همین رنگ است 

اخوان ثالث

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 11:58 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 1 آبان1388
پیچک هایت از در و دیوار دلم بالاآمده
/* /*]]>*/ این بار تو عقل بودی و من شور و   داشتم با بال های  خودم و خودت  یکبار دیگه می پریدم  ،می خواستیم همه ی گذشته های تلخ را فراموش کنیم  ،امید دوباره رُستن در چشم های تو هم بودو  از قصد تمام بی تفاوتی ات را پنهان  می کردی و من سودای چرخیدن ام بود ،رقصی شورانگیز می دیدم و تو پای روی زمینم می شدی. اما پاهایم برای چرخیدن رها نشد واما تو پای محکمتری شدی روی زمین . من  روی زمین نبودم اما کجا بودم نمی دانم؟فاصله گرفتی ،یواش یواش خود بی تفاوتی شدی .دیگر لازم نمی دیدی  چیزی را پنهان کنی و هر بار آرام تر به دست و پا زدنم نگاه می کردی ،دیگر من هم نمی خواستم،دست پا زدنم را ببینی ، نمی گفتم ،فاصله می گرفتم .اما تو جایی در وجودم با نگاه بی تفاوت ات هر لحظه با من بودی ،حتی نمی پرسیدی کجاست ؟چرخیدن ها یت؟تا جوابی بدهم چون همیشه می توانستم  جوابی پیدا کنم اما آرامش ات جایی برای جواب هایم نمی گذاشت  .هنوز هم دوست دارم بچرخم ،انقدر بچرخم که سرگیجه بگیرم با اینکه از تمام در و دیوار دلم پیچک هایت بالا رفته ،هنوز هم دوست دارم آن بی تفاوتی را از چشمانت بردارم هر چند که نا امیدی ات و اعتقاد به همین بودن ات ، ضمیر نا خوداگاهم شده باشد ، با اینکه با هر بار دست و پا زدن ام پله ای دیگر سقوط کرده ام و تو پاهایت محکم تر شده و با اینکه خیلی وقت است که می اندیشی دیگر از جنس ات  نیستم ، باز هم دوست دارم بخواهی که جایی، پنهانشان کنی  یا برای همیشه فراموششان کنی (2008/09/05)    *خیلی وقت است نمی توانم متمرکزبنویسم ،طور عجیبی خالی شده ام امروز در نتیجه یک جستجوی از سر بیحوصلگی مطلب بالا رو پیدا کردم که شاید  تا الان ،موقع اش  نشده بود بگذارمش   ،بدون داشتن خواننده ی خاصی ،یه جورایی عمومی میشه با کلی فاصله در عین نزدیک بودنش   
نوشته شده توسط الهه فرنیا در 1:44 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
چهارشنبه 22 مهر1388
هدف
با آمدشان اين حس گزنده به سراغت مي آمد كه يك روز مي روند و وقت رفتن شان مي دانستي مرده هايي هستند كه توانايي فكر كردن به بازمانده هارا ندارند .

تا نيمي از راه خانه را پياده ميرفتم خستگي كاري ميكرد از سرگرداني بيرون بيايم همه ي نيروهايم را جمع ميكردم تا خودم را به خانه برسانم ،هدف نداشتم و بايد ان را جعل مي كردم .خانه ميشد هدف .

كتاب" روياي تبت" نوشته فريبا وفي

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 0:25 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 21 مهر1388

خراب تر زمن و بهتر از تو بسیار است
همین بهانه آغاز بی وفایی ماست

الان هم از فردا وحشت دارم .اين فردا را مي شناسم .هيچ كدام از لحظه هايش براي من ساخته نشده است .مثل حوضي است كه بعد از خالي شدن آبش ،لكه هاي زشت ديوارهايش بيرون مي زند .

ولي من نمي توانم .يك بار در آن فردا زندگي كرده ام .عجب است كه تجربه چيزي از حساسيت ام را كم نكرده ،بر عكس وحشتم را زياد كرده است .درد ِ كهنه ام را تازه كرده است .

كتاب" روياي تبت" نوشته فريبا وفي

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 1:4 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 7 مهر1388

فریادی و دیگر هیچ .

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یاس بتواند نهاد ....

 

احمد شاملو

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 0:14 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 30 شهریور1388
شادا دلی که در تپش ِ آب وُ آینه

در آرزوی عاطفه وُ آب، زیسته ست
جانی که از جوانی ی سرشار، سبز بود.
در جنگلی که در گذر ِ باد های سرد
از دیر تا هنوز، نَفَس می کشد به درد
.......................... در سایه ی ترانه ی مهتاب زیسته ست
تا باد از کنار ِ ما ناشاد بگذرد.
سهراب را صدای صمیمانه، سرخ کرد
وقتی که در برابر ِ چشم ِ بهاره اش
پاییز ِ روزگار
آتش به جان ِ تاره ی آوازها کشید
او خواند آنچه را که به دل عاشقانه دید
.......................... آن دل که با جوانه ی بی تاب زیسته ست.

پیغام ِ پَهنه گُستر ِ مرگِ تگرگ را
سهراب با ترانه ی تابان ِ تازه اش
بر سینه ی سپیده ی فردا نوشته است.

"تهمینه" را چه غم
یک باغ، بر حماسه ی یک گل، سلام کرد
باغی که واژه های شکوفای ِ شاخه اش
زیبایی ی شناور ِ شمشاد ِ شاد را
شور ِ کلام کرد.

زبیاست زندگی
باور کن ای سپیده ی فردای سربلند!
با ماست زندگی.
شادا دلی که در تپش ِ آب وُ آینه
..................... همچون دل ِ شکفته ی سهراب زیسته ست.


رضا مقصدي

http://talashonline.com


نوشته شده توسط الهه فرنیا در 0:50 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 29 شهریور1388
زماني با ديدن  همه ي رنگ هاي سبزشان  اميدي در دلم ريشه ميكشد

كه شايد بشود

كه شايد فردا اين همه ، آروزهاي دور از دسترس نداشته باشيم

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 5:58 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 21 شهریور1388
ايستاده است در ميان زخم هاي دل

جايي كه هر روز صبح چشمانم را باز مي كنم ،نمي دانم اسم اش چيست ،هر كسي اسمي برايش گذاشته مهم نيست اما از زماني كه يادم ميآيد علاوه بر تمام حس هايي كه نسيت به اش داشته ام عصيان هم داشته ام، درون اين دايره ي تنگي كه محكم در برم گرفته است و من شهامت دور زدن و ترك كردنش را نداشته ام

( ايستاده است در ميان زخم هاي دلم ) واقعا چينين زخم ِ عميقي لازم بود؟ همه جا با خودم حمل اش مي كنم و در رابطه هايم مانند ديواري بالا مي آورمش و خودم پشت ديوار مي مانم ،ديواري كه خيلي وقت است نه من پشت آن چيزي مي شوم و نه كسي ،صدايي ،اثري در آن طرفش وجود دارد و همين كمك ام ميكند بهتر بتوانم خودم را سنگي بي تفاوت حس كنم. چه ميتوانم بگويم از اتفاقي كه بر پايه تصورات كس ديگري شكل گرفت و من بيهوده اسيرش شدم (ما ز ياران چشم ياري داشتيم/خود غلط بود انچه مي پنداشتيم ) و دل ناسازگارم دقيقا همان جا شد انچه نبايد مي شد. ماندم با يك مشت كلمه كه نمي دانستم چكارشان كنم ،پاك مي شدند اما جايي ايستاده بودند ،پاك نمي شدند و تازه گي شان را نگه مي داشتند ،براي وقتي و زماني كه برميگشتي و آزاري چندين باره ،كه كاش نمي نوشتي ،كاش و كاش ....... .خيلي وقت است كه رنج مي برم و ديگران را رنج مي دهم.عادت نكردن ِ جديدم شده چون ياد گرفته ام كه به عادت كردني ها عادت نكنم . زماني هيچ چيز آرامم نمي كند( كه هيچ ام در جهان مرحم نباشد ) . بعدش هم ،وقتي حواسم نبود ديگر داشتني هاي ِ ترك خورده را هم جا گذاشتم و زماني خيلي عقب تر جا مانده بودند تا پناهم شوند و از پس ِ مرگ كساني كه دوست شان ميداشتم بر نيامدم ، مثل كسي كه بدن تصادف كرده اش را سه بيمارستان قبول نكردند و در بيمارستان چهارم جان داد ،به همين سادگي در همين نزديكي .از پس تماشا كردن ِاز بين رفتن زندگي دوستانم و ديگران بر نيامدم ، نه فكر كنم ،از پس تماشا كردن همه ي اين ها بر آمدم. فقط گاهي حرفي ،راهي ،صدايي ،لبخندي ،نوشته اي نه ،هيچ چيز ، آرام ام نمي كند . آنها بهاي زيادي پرداخت مي كنندو من خاموش ايستاده ام و عصيانم هم مچاله تر در كنارم ايستاده .

پرسيد، دستان كوچك ات چه كاري مي تواند انجام بدهد ؟ تو اين جا هم وقتت را تلف مي كني، فقط كمبود هاي جديدتري ايجاد مي كني ؟ خنديدم ، دستانم را بالابردم ،جلوي صورتش گرفتم و گفتم خوب ببين ، رگ هاي بيرون زده اش را بهتر نگاه كن ، انگشتان شكننده ام را ببين، من بيشتر از هر كس ديگري مي شناسمشان ، اين ها زماني كه اميدوار بودم بتوانند كاري برايم انجام دهند ، نتوانستند ،چه برسد به اين جا ، با اين حجم عظيم ناتواني من .اما بيكار نگه شان نمي دارم ،بگذار بشكنند ، بگذار خرد شوند

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 9:9 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 19 شهریور1388

بالای بام زندگی می کردم

در نقش پرنده

بال می تکاندم

می دویدم تا لبه ها

گاهی آه می کشیدند از شجاعتم

گاهی تاسف می خوردند بر سرنوشتم

من اما

بالا بودم و ناگزیر

باید پرنده

باید زندگی

باید بودم . . .

 

حالا

خانه ام زیرزمینی نمور است

نه دریچه ای دارد به نور

نه دری به هوای معطر

چشمم تار می بیند

دستم صدا می کند وقتی حرکتش می دهم

قدم هایم کوتاه است

کوتاه شده ام ، اما

هنوز این عادتِ بام وُ پرنده

در من مانده

گُداری که می یابم

می دوم تا هزار دیواری که مجال دارم

و صورتم کبود می شود . . .

 

می خواهم این صورتِ کبود را نگه دارم

پس تن می دهم به دویدن تا هر هزار دیوار

تا هر هزار بار

تا روزی اگر گذارم به بام افتاد دوباره

کبودِ صورتم  را به همه نشان دهم

و بگویم : « من از  زیرزمین نموری که بودم

برای تان تکه ای از آسمان

آورده ام . »

   امیر رضا ناصری

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 11:9 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 10 شهریور1388
پرسش

 گیرم که این درخت تناور
 در قله ی بلوغ
 آبستن از نسیم گناهی ست
اما
 ای ابر سوگوار سیه پوش
این شاخه ی شکوفه چه کرده ست
 کاین سان کبود مانده و خاموش ؟
گیرم خدا نخواست که این شخ
 بیند ز ابر و باد نوازش
 اما
 این شاخه ی شکوفه که افسرد
از سردی بهار
 با گونه ی کبود
 ایا چه کرده بود ؟

 شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 5:59 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 25 مرداد1388
نمی دونم چکار میتونم بکنم وقتی همه چیز برای من عادیه  و برای شماها نه ، فقط کمی آشفته تر شدم ،تازه این جا هم حق انتخاب داشتم وگرنه می تونستم اصلا راجع به وقایع این روزها حرف هم نزنم تا ذهنم به هم نریزه . من که یه هفته توی زندان نمونده بودم که اصلا ادم دیگه ای برگردم ودر این هفته همه ی بلاهایی که فکر نمی کردم شاید توی زندگی ام سرم بیاد توی زندان سرم بیاد  ، که حتی ازدادن امتحان هام محروم بشم ، بلاتکلیف پرت بشم توی شهر کوچکم تا بعد . بعدی که هر کی هر طور عشق اش کشید راجع به من ،زندگی من ، کمترین حق هام که حق درس خونده، تصمیم بگیره .هیچ کس یادش نیاد چقدر برای همین حق های کوچیک جنگیدیم . حالا همین که آدم های اطرافم خیلی چیزها رو درک نمی کنند برام کافیه ،دیگه احتیاج به تهدید ها و کنترل های شما ندارم یا  الان دو ماه  که خبری ازم نیست ،روزها و شب هایی که هیچ کس نمی دونه کجام ، چطور می گذره ،که همین بی خبریش کافیه تا بعدش

می تونم خیلی راحت حتی به شما فکر نکنم ،تمام فکرهای زندگی ام بشه کی چی گفت ،کی چی پوشیده بود ،کی چی جدید خریده بود ،کجا مسافرت رفته بود  ،می تونم راحت تحلیل کنم همه این چیزها بیخود ، هیچ چیز عوش نمیشه  و فقط شما  بودید که وسط یه بازی بزرگ گیر کردید یا همه چیز به مرور عادی میشه ،اما برای چه کسی ؟

برای تو که یکدفعه یه سایه بزرگ افتاد روی زندگیت یا برای کسی که دو ماه ِ ازش بیخبریمِ  یاخیلی هایی که نمی شناسیمشون ولی تمام یا بخش بزرگی از زندگی عادی شون نابود شده یا داره میشه ،نه نمی دونم چی می تونم بگم  ،اون اندازه هم امیدوار نیستم تا امیدوارت کنم به فردای بهتر و بهتر ،فقط می دونم هر صبح که بیدار میشی همه چیز عادی نیست

 

 

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 0:5 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 16 مرداد1388
 

یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد ............دوستی کی آخر امد دوستداران را چه شد ............کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی ...........................حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد .................... شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار ..........مهربانی کی سر آمد ................

نوشته شده توسط الهه فرنیا در 1:5 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب